فقط برای کودک غزه

آقا سلام واژه به واژه سلام را

دادم به باد تا که بیارد به سویتان

میخواستم نسیم صبا با هزار عشق

بوسد دو دست و دیده و ابروی و مویتان

آقا زمانه باز نگاه مرا کشاند

تا قعر آسمان به حریم و به کویتان

از دست دل ننالم و از دیده شکوه نیست

نالم ز مردمی که نجستند رویتان

********

آقا ببخش دوره ی ما عصر آهن است

عصر گلوله و لجن و جنگهای سرد

عصر سکوت نسل عرب در میان ظلم

عصر شکستن کمر کودکان مَرد

هنگامه ی ستیز تبر با درخت سبز

گلواژه های سرخ گلو،واژه های زرد

دوران افتخار بشر بر حقوق خویش

آنسوتر است ضجه ی زنهای پر ز درد

********

آقا نظاره کن که چه دلها شکسته شد

جز آتش و گلوله در این شهر هیچ نیست

تنها بشر سکوت  نموده در این میان

انگار میدهد به سکوتش عیار بیست

دیوار حائلی که کشیده به دور خویش

از یاد برده کیست،وجودش برای چیست

آقا نبوده او که بشر بلکه شرّ شده

در قالب تنش خبر از آدمی که نیست

********

آقا بیا که دوره ی ما عصر آهن است

اینجا گلو به ضرب گلوله شکافته

در خواب و در خیال خودش کرکس زمان

تاریخ را رقم زده،ره را شناخته

بی شک برای کودک تنهای غزه او

لفافه ای به جز تن خونی نبافته

آقا بیا که مردم مظلوم این زمان

جز تو دگر امید و پناهی نیافته

********

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 11:26 ] [ نگار ]

[ ]

صبر کن

صبر کن برف زمین آب شود بعد بیا

آدم از هجر تو بی تاب شود بعد بیا


صبر کن عاطفه لبریز شود در دنیا

دیو زشتی و بدی خواب شود بعد بیا


صبر کن تا که زمین پر شود از خوبی ها

زهره همسایه ی مهتاب شود بعد بیا


پر شده گوش من از زمزمه ی آمدنت

صبر کن فکر همه ناب شود بعد بیا


غزل عشق تو را خواند بشر بی معنی

صبری از عشق تو سیراب شود بعد بیا


در میان من و تو فاصله ها افتاده

صبر کن فاصله نایاب شود بعد بیا


دلمان خانه ی بغض و حسد و دشمنی است

صبر کن منزل احباب شود بعد بیا


آه انگار کویر دل من تشنه ی توست

صبر کن ساقی و میراب شود بعد بیا


[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 11:33 ] [ نگار ]

[ ]

طلوع جاودانگی


سپیدی گلوی تو سیاهی نگاه شب

                                    و قطره قطره های خون که میچکد ز آسمان

رباب بی قرار تو و تو قرار بی کسان

                                      و ضجه های مادری نشسته بر رخ زمان

چه خوب شد که فاطمه ندید ظلم کوفیان

                                       و تیر حرمله که شد رها ز چله ی کمان

رها شدی ز تشنگی ز آتش ستمگران

                                        و نام پر ابهتت همیشه گشت جاودان

کنار خیمه های دین حسین گشته نوحه خوان

                                        چگونه پیکر تو را به خاک بسپرد فغان

غروب سرخ کربلا طلوع جاودانگی

                                          و اشک های ما که شد برای تا ابد روان

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 12:29 ] [ نگار ]

[ ]

سلام به همه دوستان خوبم

همزمان با میلاد با سعادت" فاطمه معصومه"(س) خداوند دو نوگل زیبا (فاطمه خانم و فاطیما خانم) را به ما هدیه داد .

از اینکه به واسطه این لطف الهی نتونستم چند وقتی بهتون سر بزنم شرمنده ام.

از همه دوستانی که به بنده لطف داشتن و در این مدت برام پیام گذاشتم ممنونم و باز هم شرمنده که جواب پیامها را خلاصه دادم.

در یه فرصت مناسب حتما جهت عرض ارادت مزاحمتون میشم.

امیدوارم به زودی بتونم با شعری جدید به روز بشم.

[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 16:50 ] [ نگار ]

[ ]

جام عسل


یک بوته گل،دو عاشق تنها میان باغ

یک عالمه گلایه و حرف نگفتنی


من،زندگی،تو،فاصله و راز بین ما

پروانه های عاشق و دو جسم رفتنی


فردا کنار هم،فقط از هم جدا،جدا

خوابیده ایم در دل خاک و چه خفتنی!


خواهد شد این رمان من و تو،رمان عشق

یک قصه ی پر از غم و اما شنفتنی


خوردیم جامی از عسل و مست رفتنیم

با تلخی سیانور شیرین ،چه رفتنی!


[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 9:13 ] [ نگار ]

[ ]

انتظار بی پایان

این شعر را تقدیم می کنم به ساحت مقدس آقا امام زمان(عج)

امیدوارم شما دوستان عزیز از خوندنش لذت ببرید و نقد هم یادتون نره.


انتظار بی پایان


من و سکوت شب و انتظار بی پایان

من و طلوع سحرگاه و حربه ی شیطان


من و سیاهی شبها و روسیاهی دل

نشسته گرد سیاهش بر آستانه ی جان


*****

درون خلوت خویشم دلم هزار آشوب

دلم اسیر نگاهی که می شناسم خوب


رمیده ام ز بهاران دلم زمستانیست

دلم هزار تکه شد از دوری رخ محبوب


*****

حکایت خس و طوفان حکایت من و تو 

حکایت شرر و جان حکایت من و تو 


منم اسیر و گرفتار بند گیسویت

که عهد تو و رقیبان حکایت من و تو


*****

"طفیل هستی عشقم" به قول حضرت دوست

که هر چه میرسدم از سر ارادت اوست


نشسته ام سر راهت گذر کنی شاید

غبار خاک عبورت برای من نیکوست

*****


[ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 18:31 ] [ نگار ]

[ ]

بیا با من

سلام 

ببخشید که با تاخیری چند ماهه  برگشتم اما خوشحالم که دوباره با شما هستم و ممنون می شم که باز هم مثل همیشه همراهم باشید.


این شعرهم تقدیم به همه ی شما خوبان:


بیا با من 

بیا تا در میان مرغزار سبز این دنیا 

میان کوه های سر به اوج آسمان رفته.

میان ابرهای پنبه ای شکل پر از رؤیا 

بیا با من

بیا تا بشکفیم از نو 

بیا تا قصه ی پائیزی خود را 

دوباره با وجود خستگی های زیاد و سخت بنویسیم

و در آن 

من کبوتر بچه ای باشم 

و تو یک کودک پرشور

که با سنگی مرا از گوشه ی بامت گریزانی

و من

سر سخت و پرچانه

دوباره بازگردم سوی آن خانه

بیا با من

بیا ای هستی و دار و ندار من

بیا تا بار دیگر عشق را در کوچه های کوچک و تاریک تنهایی

همانند عقابی تیز پرواز و قوی پنجه

بپرواریم و پروازش دهیم 

آنگاه در اوج فلک شاید

دوباره با هم و همراه هم باشیم.


"دی ماه هفتاد و هشت"

[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 10:24 ] [ نگار ]

[ ]

گل شقایق

این داستان در جشنواره داستان نویسی بسیج هنرمندان در  شهریور ماه ۹۱ استان یزد جزء ده


 اثر برگزیده جشنواره  شناخته شد.


 گل شقایق


دستهاشو به آسمون بلند کرده بود و داد می زد:"مگه خودت نگفتی، مگه خودت نگفتی امروز


 دیگه روز موعوده، مگه خودت بهم وعده ندادی پس چی شد؟"



ادامه مطلب

[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 13:32 ] [ نگار ]

[ ]

نقطه صفر


نقطه صفر نقطه مرزی


مرز ما با تمام آدمها



مرز یعنی یکی شدن با هم


وحدت ما تمام انسان ها



مرز بودن کنار هم با عشق


با تمام وجود خندیدن



لحظه ها را چو جرعه های آب


با تمام وجود بلعیدن



کاش با هم یکی شویم اینک


دستهامان به هم خورد پیوند



 تا بسازیم یک جهان پاکی


که در آن دیو غم شود در بند



 

[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 18:31 ] [ نگار ]

[ ]

یاد گلهای شقایق



یاد گلهای شقایق یاد باد


آنهمه دل های عاشق یاد باد



سرزمین لاله ها یادش به خیر


کربلا و نینوا یادش به خیر یاد



یاد باد آن روزگاران قشنگ


روزگار ترکش و تیر و تفنگ



یاد باد آن روزهای خوب جنگ


روزهای دور بودن از شرنگ



یاد باد آن روزگار آب و ناو


یاد فکه یاد خونین شهر و فاو



یاد مجنون های عشقی لایزال


مردمان چابکی همچون غزال



یاد مینو یاد امقر یاد هور


یاد عشاقی که گردیدند نور



یاد سوسنگرد یاد دهلران


یاد مردان دلیر آن زمان



یاد رگبار و مسلسل یاد خون


یاد رگهایی بریده از جنون



یاد پوتین یاد خاک و خاکریز


تا پگاه صبح بودیم اشک ریز



جبهه های عشق را یادش کنیم


یاد از والفجر و مرصادش کنیم



جبهه یادی از هزاران لاله است


هجرت صدها هزار آلاله است



یاد یاران سلحشور وطن


ما همه مرهون هر یک تن به تن



گریه بود و اشک بود و راز بود


چون زمان رفتن و پرواز بود



کوچ می کردند راحت آن زمان


از میان ما پرستو هایمان



آن زمان راحت شقایق می شدیم


چون به وصل یار لایق می شدیم



رمز یا زهرا و یا مهدی چو بود


خواب از چشمان یاران می ربود



رهسپار وادی گل می شدند


نغمه خوان مانند بلبل می شدند



بود پرپر در میان دشت خون


صد هزار آلاله مست از جنون



یاد "دوران "و "جهان آرا "به خیر


"موسوی"، بهنام"،" صف آرا "به خیر



یاد گلهای شهید این وطن


روحشان کوچید سوی حق ز تن



آفرین صد آفرین بر جانشان


گفتن لبیک بر قرانشان




[ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 13:25 ] [ نگار ]

[ ]

مهدی جان



عید است و دلم باز هوای تو نموده است


در هجر رخت دفتر دل شعر سروده است



لحظه دیدار


باز هم جمعه شد و محرم اسرار نیامد


آن عزیز دل زهرا گل بی خار نیامد



بی فروغ رخ ماهش به سرآمد قدح صبر


باز هم جمعه شد و لحظه دیدار نیامد



ندبه خواندیم بیاید رخ خود را بنماید


دل به دامش شده مفتون و گرفتار نیامد



روزها رفت و شدم پیر زعشق رخ دلبر


گشت ایام جوانی سپری یار نیامد



نذر کردم که بیاید صلواتی بفرستم


گفتمش دل شده محزونش و غمخوار نیامد



ناله کردم که بیاید غم دل را بزداید


کور شد چشم من از گریه بسیار نیامد



بوده ام دل خوش دیدار که امروز میاید


روز من گشته به مانند شب تار نیامد



ای نگارا تو مپندار توئی منتظر او 


یک جهان منتظر و آن شه ابرار نیامد



[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 6:51 ] [ نگار ]

[ ]

در وصف علی(ع)

به نام خداوند نون و قلم 

به نام خداوند اهل حرم 

به نام توانا و دانا ، علیم

به نام یگانه حکیم و کریم

به نام حمید و به نام مجید

به نام همان یکه تاز سعید

که عرش از وجود علی هست شد

زمین از قدمهای او مست شد

علی مرد میدان جنگاوری

کلامش در و مسلکش حیدری

علی صاحب معرفت، علم بود

یگانه یل بیشه  حلم   بود

علی در عمل مرد میدان حق

فروزنده روشنی و فلق

سفیر جوانمردی و بی ریا

بری از بدی، با وفا و صفا

وجودش برای جهان گل فشان 

علی گل بد و این جهان بوستان

[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 13:4 ] [ نگار ]

[ ]

پانزده خرداد

در پانزده خرداد خون همه می جوشید

از مرد و زن و کودک یکباره کفن پوشید

یکپارچه میگفتند ما مردم ایرانیم

ما زاده یل مردان ما هاتف ایمانیم

ما حامی قرانیم طاغوت نمی خواهیم

ما وارث دین هستیم سرداده اسلامیم

کاخ ستم و بیداد از خشم به خود لرزید

از نعره مردم شاه غرید ولی ترسید

مردم پی آزادی فریاد زدند این بار

جمهوری اسلامی این است اصول کار

طاغوت شنید این حرف با خشم و غضب غرید

آن تیر غضبناکش قلب همه را درید

از مرد و زن و کودک در خون همه غلطیدند

گرگان دغل خندان،گلها همه نالیدند

پرپر همه گل ها بر روی زمین گشتند

انگار زمین دشت و آنها گل این دشتند

هر قطره خون جوشید هر برگ گلی یک گل

ایران همه شد سرمست از نغمه یک بلبل

مردی که تبارش بود از سلسله سادات

سرداد سرود حق گفتا که ستم هیهات

باید که همه با هم بر ظلم و ستم تازیم

کاخ ستم و بیداد از ریشه براندازیم

باید که سرود حق بر بام فلک خوانیم

طاغوت ستمکار است این را همه میدانیم

با نغمه این بلبل مردم همه جوشیدند

از جام الست او مستان همه نوشیدند

سروده شده در تاریخ (15/3/87)

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 20:56 ] [ نگار ]

[ ]

شهر آباد من



این شعر را به مناسبت شهرستان شدن شهر بهاباد(زادگاهم) در خرداد ماه سال ۸۹گفتم

بر دف و طبل و دهل بنواز ساز

شادی آمد در میان شهر باز

میکشد شهرم یدک نامی دگر

 گشته زان هر ذره خاکش گهر

 از همان روزی که شهرستان شده

 نامور در کشور و استان شده

هر وجب از خاک آن گوهر شده

 قطره آبش کنون جوهر شده

 باکلاسی مد شده در شهرمان

 هر جوان خواهد ز خود یک خانمان

 یادمان رفته قدیمی روزگار

 بود در هر خانه ای ده خانوار

 بچه ها پای برهنه بی نظام

 روزها و هفته ها ناخورده شام

 صورتک هاشان کثیف و آبدار

 مویها ژولیده بود و تابدار

 خاک بازی بود یک تفریح خوب

 یا شنا کردن میان لای جوب

 نه کلاسی بود و نه یک مدرسه

 در کمین کودکان صد حادثه

 پیرهنها وصله بود و پاره بود

 هر کسی در آن زمان بیچاره بود

 مردها با سختی و بیچارگی

 در میان کوهها آوارگی

 تا که شاید لقمه ای نان آورند

 مانده های سفره خان آورند

 مادران در سختی و رنج و عذاب

 کارها بسیار و اندک بود خواب

 نه نشان از برق و نه از آب بود

 چشم هر بیننده ای سیلاب بود

 مرکب مردان الاغی بود و بس

 مثل حالا مرکبی نی داشت کس

 کوچه های شهر خاکی بود و گل

 در میانش گربه و سگ بود ول

 تا که به یمن قدوم انقلاب

 در میان شهر تابید آفتاب

 نه فقط اینجا که هر شهر و ده ای

 داشت برق و آب در هر خانه ای

 دارد اکنون هر جوان یک خانه ای

 نیست دیگر خانه ویرانه ای

بچه ها دیگر برهنه نیستند

 از لحاظ کفش و پرهن بیستند

 موی آنها شانه کرده ژل زده

 بافته بالا زده یا تل زده

 وقت بیکاری و اوقات فراغ

 نیست دیگر کار در صحرا و باغ

 بازی آنها نموده پیشرفت

 دوره بازی میان خاک رفت

 پیرهنها نو نوار و شیک شده

 کار مردان هم دگر آنتیک شده

 پشت میز و صندلی لم میدهند

 قر و فیسش را به عالم میدهند

 مادران پوشک کنند اطفال خویش

 اینچنین راحت نموده حال خویش

 مردمان در راحتی و در رفاه

 صورت هر کودکی چون قرص ماه

 شکر گویم شهر من آباد شد

 از فلاکت قید و بند آزاد شد

[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 9:7 ] [ نگار ]

[ ]

غم در دلم شوری دگر دارد به یادت "حاج علی"

این روزا مصادفه با دومین سالگرد عزیزی که در عنفوان جوانی و ناگهانی از دست دادیمش کسی که هر وقت از او و حرفهاش و رفتارش یاد میکنیم ناخودآگاه چشمامون از اشک ماتمش پر میشه

 

یادم نمیره آخرین روزی که رفت تا برای همیشه توی ذهنمون جاودانه بشه اون روز عجله زیادی داشت

انگار اجل پیام خودشو بهش رسونده بود همیشه عجول بود اما اینبار فرق میکرد  اینبار رفت تا جاودانه

 بشه نه در ذهنمون که در تمام وجودمون که اگر جز این بود خاک سرد بود و او را به فراموشی سپرده بودیم

روحش شاد  

این هم شعری که به یاد این عزیز سفر کرده سرودم

 

"حاج علی"

ز دستمان رفت دوباره باز هم شاخه گلی

نغمه گری سایه سری نغمه شاد بلبلی

او که تمام عمر را به مردمان کمک نمود

او که برای مادرش امید نا امید بود

به پاس نیکی ات به خلق سروده ام سروده ای

رخت عیان نموده ام اگرچه تو نبوده ای

به یاد آور آن زمان که رفت بابت از جهان

به سن کودکی شدی یتیم و زار و بی امان

به سن کودکی شدی پدر برای خواهران

شدی امید و روزنه برای این برادران

ز یادمان نمیرود خنده پر غرور تو

شادی و سرمستی تو مهر و وفا سرور تو

زمان نوجوانی اش گرچه بسان مرد بود

تمام زندگانی اش به کار و رنج و درد بود

خدا زدستمان گرفت تو را چه زود حاج علی

امید آنکه روز حشر شوی انیس با علی(ع)

"اوایل سال ۸۸"

 

[ چهارشنبه دهم فروردین 1390 ] [ 13:47 ] [ نگار ]

[ ]

درد دلم با امام رضا(ع)

یه روزی روزگاری بود که مشهدالرضا بودم

 رفته بودم به پابوسش منتظر آقا بودم

بهم میگفتن که آقا دوا میده به دردامون

 خدا میدونه که دخیل بسته بودم به آقامون

 اما نمیدونم چرا جوابمو اون نمیداد

 بهم میگفتن که آقا گنه کارا را نمیخواد

 نگاهی کردم به خودم به اون گذشته سیاه

دیدم تموم زندگیم پر شده از دود گناه

گفتم آقا گنه کارم اینو خودم خوب میدونم

 قول شرف میدم بهت که بعد از این خوب بمونم

 قسم میدم به فاطمه(س) بگذری از گناه من

 بازم بشی مثل قدیم روشنی بخش راه من

نگاهی کردم به بالا به روشنی آسمون

 به گنبد زرد رضا(ع)به عزت اماممون

 گفتم خدا میگن که تو بخشنده ای به هر گنا

به حق هشتمین امام به حق غربت رضا(ع)

 بهش بگو مقدسه میخوام براش من بمیرم

 پرنده ای بشم بیام رو گنبدش من بشینم

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 8:46 ] [ نگار ]

[ ]

بچه مسلمان

 

 بچه بودم میخوندم منم بچه مسلمان     

که دارم دین و ایمان کتابم هست قران

 

 

اما حالا میخونم تو کوفه هست قران

 مسلموناش زیادن اما ندارن ایمان

 

کوفی مسلمان نبود تو قلبش ایمان نبود

وگرنه جای مسلم گوشه زندان نبود

 

بزن به سینه و سر زماتم پیمبر

که جا گرفته اکنون به روی نیزه ها سر

 

بگو که ایهاالناس فغان ز داغ عباس

که تشنه هست و تنها سکینه آن گل یاس

 

بزن به شانه زنجیر دوای درد از او گیر

که جسم اکبرم شد اربا" و اربا" از تیر

 

بخوان تو نوحه و بین گلوی اصغر از کین

میان دست بابا ز نیزه گشته خونین

 

 

بزن به خیمه آتش دوباره تیغ برکش

که از فراغ یاران نموده زینبم غش

 

ندیده کس به دوران چو قاسم آن نوجوان

فدا کند تن و جان برای دین و قران

 

بزن تو طبل ماتم دلم شده پر از غم

رسد به گوش جانم نوای غم دمادم

[ یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ] [ 14:0 ] [ نگار ]

[ ]

یا علی مدد

                           

 غدیر

برد دست پاک مولا چون که بالا آن قدیر 

                                               در محلی با مسمّا نام بگرفته غدیر

گفت آن روز مبارک این کلام آخرین

                                               خاتم پیغمبران آن مهتر مهرآفرین

 باز گویید این سخن را بهر دشمن بهر دوست

                                هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست

 بعد خود قران گذارم یادگار از دولتم

                                          میگذارم من امانت اهل بیت و عترتم

جانشینم بعد من باشد پسر عمم علی

                                        نور حق باشد کنون در چهرۀ او منجلی

 گر بخواهید این زمان من وصف از مولا کنم

                                        نی توانم لیک وصف قطره از دریا کنم

آنکه در شبهای تاریک مدینه بی ریا

                                             میبرد شام از برای کودکان بی نوا  

آنکه در تاریکی شب با خدا نجوا کند

                                       راز خود را با خدا گوید از او پروا کند

آنکه باشد حیدر کرّار در جنگ و جدال

                                               لافتی الّا علی لاسیف الّا ذوالفقار

آنکه در سجّاده خون می تپد از جور کین

                                          تا بماند ثابت و قایم همیشه اصل دین

او غضنفر یار احمد او وصی مصطفی

                                              فاتح خیبر بود او هست شاه لافتی

 گشته اکنون بهر دین تنها امام مرسلین

                                  نیست جز وی هیچکس لایق برای حفظ دین

[ شنبه نوزدهم دی 1388 ] [ 12:43 ] [ نگار ]

[ ]

این شعر را جوونا حتما" با دقت بخونن

عشقای اینترنتی

 

شده الان کار جوونای ما          

عزیزای آینده ساز فردا

رفیق شدن با دوستای مجازی    

آدمای بیکار از خود راضی

امان از این عشقای اینترنتی     

فغان از این عشقای اینترنتی

صب تا غروب میرن پای رایانه  

میشینن و چت میکنن شبانه

لیلی و مجنون میشن و جون میدن

 برای هم عشق چه ارزون میدن

امان از این عشقای اینترنتی    

فغان از این عشقای اینترنتی

یه دل میدن صد تا دل عاشق میشن 

برای همدیگه چه لایق میشن

پیوند قلب به همدیگه میزنن 

دلو ز عشق و عاشقی میبرن

امان از این عشقای اینترنتی   

فغان از این عشقای اینترنتی

 فکر میکنن زرنگن و باهوشن

چت میکنن با صد نفر دوست میشن

لیلی ها دل به صد تا مجنون میدن 

مجنونا هم به لیلی ها جون میدن

امان از این عشقای اینترنتی  

فغان از این عشقای اینترنتی

 دروغ میگن به همدیگه حسابی

از خونه و ماشینای قلابی

پول بابا سر میکشه به فلک

 دوستی میشه پابرجا با این کلک

امان از این عشقای اینترنتی  

فغان از این عشقای اینترنتی

 میشه دیگه یه آدم مایه دار 

اون پسر پاپت هیچی ندار

خونه اش میشه ویلای توی شمال

 اگرچه هست کارش الان یه حمال

امان از این عشقای اینترنتی   

فغان از این عشقای اینترنتی

دخترکی آبله روی و هم کور 

دروغکی میشه فرشته و هور

لیسانسه و کارمند دولت میشه

با این کلک صاحب شوکت میشه

امان از این عشقای اینترنتی  

فغان از این عشقای اینترنتی

معشوقا با عشق دیگه غریبه اند

 پرده بی حیایی رو دریده اند

به همدیگه وعده واهی میدن

خطبه عقدو هم شفاهی میدن

امان از این عشقای اینترنتی   

فغان از این عشقای اینترنتی

 کم کم  میشن از همدیگه که خسته 

درهای عشقو که میبینن بسته

دلو به دریا میزنن راست میگن

از بی پولی از کشک و از ماست میگن

امان از این عشقای اینترنتی    

فغان از این عشقای اینترنتی

فردا دوباره روز و روزی از نو 

شاید بیان ایندفه دنبال تو

مواظب کلکهای اونا باش

گول نخوری با حرفای اون اوباش

امان از این عشقای اینترنتی    

فغان از این عشقای اینترنتی

[ شنبه نوزدهم دی 1388 ] [ 12:42 ] [ نگار ]

[ ]

یا محمد مقتدای ما تویی

جمال محمد

سلام ، بر رخ زیبا و بر جمال محمد

سلام،بر حسن خوی و بر کمال محمد

به مدح اوبه حقیقت چه خوش بودگویم

سلام،برخط ابروی وکلک وخال محمد

گرفتم از رخ زیبای او، حقیقت را

زحسن خوی نکویش،کمال طینت را

زخط ابرو و از کلک وخال نیکویش

نشان گرفتم ودیدم صراط وسیرت را

 

شمیم عطروجودش برای من نفسی است

به مدح اوگل وبلبل ترانه خوان وبسی است

کنار قامت رعنا  و  قدّ  و  بالایش

قد بلند و رشید سرو همچو خسی است

 

 نظاره کن به رخش تا خدا در آن بینی

 مگر ز باغ گلش ، ارغوان گلی چینی

شود تمام وجودت زعطر گل خوشبوی

کنار یاس وجودش ، دمی چو بنشینی

 

به کهکشان حقیقت ستاره میجویم

ز عطر پاک وجودش گلاب میبویم

اگر که حضرت باری نمایدم یاری

گناه از دل چرکین به نام او شویم

 

نبوت نبوی در وجود او جاری

امامت علوی هم گرفت از او یاری

به نام او تو قسم ده خدای بی همتا

اگر که خواهش غفران ز درگهش داری

[ شنبه نوزدهم دی 1388 ] [ 12:41 ] [ نگار ]

[ ]