خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند
|
|
.:: پست ثابت ::.
رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند [ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 17:46 ] [ نگار ]
[
] گل شقایق
این داستان در جشنواره داستان نویسی بسیج هنرمندان در شهریور ماه ۹۱ استان یزد جزء ده اثر برگزیده جشنواره شناخته شد. گل شقایق دستهاشو به آسمون بلند کرده بود و داد می زد:"مگه خودت نگفتی، مگه خودت نگفتی امروز دیگه روز موعوده، مگه خودت بهم وعده ندادی پس چی شد؟" ادامه مطلب [ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 13:32 ] [ نگار ]
[
] نقطه صفر
نقطه صفر نقطه مرزی مرز ما با تمام آدمها مرز یعنی یکی شدن با هم وحدت ما تمام انسان ها مرز بودن کنار هم با عشق با تمام وجود خندیدن لحظه ها را چو جرعه های آب با تمام وجود بلعیدن کاش با هم یکی شویم اینک دستهامان به هم خورد پیوند تا بسازیم یک جهان پاکی که در آن دیو غم شود در بند
[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 18:31 ] [ نگار ]
[
] یاد گلهای شقایق
یاد گلهای شقایق یاد باد آنهمه دل های عاشق یاد باد سرزمین لاله ها یادش به خیر کربلا و نینوا یادش به خیر یاد یاد باد آن روزگاران قشنگ روزگار ترکش و تیر و تفنگ یاد باد آن روزهای خوب جنگ روزهای دور بودن از شرنگ یاد باد آن روزگار آب و ناو یاد فکه یاد خونین شهر و فاو یاد مجنون های عشقی لایزال مردمان چابکی همچون غزال یاد مینو یاد امقر یاد هور یاد عشاقی که گردیدند نور یاد سوسنگرد یاد دهلران یاد مردان دلیر آن زمان یاد رگبار و مسلسل یاد خون یاد رگهایی بریده از جنون یاد پوتین یاد خاک و خاکریز تا پگاه صبح بودیم اشک ریز جبهه های عشق را یادش کنیم یاد از والفجر و مرصادش کنیم جبهه یادی از هزاران لاله است هجرت صدها هزار آلاله است یاد یاران سلحشور وطن ما همه مرهون هر یک تن به تن گریه بود و اشک بود و راز بود چون زمان رفتن و پرواز بود کوچ می کردند راحت آن زمان از میان ما پرستو هایمان آن زمان راحت شقایق می شدیم چون به وصل یار لایق می شدیم رمز یا زهرا و یا مهدی چو بود خواب از چشمان یاران می ربود رهسپار وادی گل می شدند نغمه خوان مانند بلبل می شدند بود پرپر در میان دشت خون صد هزار آلاله مست از جنون یاد "دوران "و "جهان آرا "به خیر "موسوی"، بهنام"،" صف آرا "به خیر یاد گلهای شهید این وطن روحشان کوچید سوی حق ز تن آفرین صد آفرین بر جانشان گفتن لبیک بر قرانشان [ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 13:25 ] [ نگار ]
[
] مهدی جان
عید است و دلم باز هوای تو نموده است در هجر رخت دفتر دل شعر سروده است لحظه دیدار باز هم جمعه شد و محرم اسرار نیامد آن عزیز دل زهرا گل بی خار نیامد بی فروغ رخ ماهش به سرآمد قدح صبر باز هم جمعه شد و لحظه دیدار نیامد ندبه خواندیم بیاید رخ خود را بنماید دل به دامش شده مفتون و گرفتار نیامد روزها رفت و شدم پیر زعشق رخ دلبر گشت ایام جوانی سپری یار نیامد نذر کردم که بیاید صلواتی بفرستم گفتمش دل شده محزون شده بیمار نیامد ناله کردم که بیاید غم دل را بزداید کور شد چشم من از گریه بسیار نیامد بوده ام دل خوش دیدار که امروز میاید روز من گشته به مانند شب تار نیامد [ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 6:51 ] [ نگار ]
[
]
|
|